!!!I'm back
|
کتيبه | ||||
|
شعری از مهدی اخوان ثالت (م. اميد)
فتاده تخته سنگ آنسوی تر، انگار کوهی بود. شبی که لعنت از مهتاب می باريد، هلا، يک...دو...سه...ديگربار يکی از ما که زنجيرش سبک تر بود، نشستيم تهران خرداد ۱۳۴۰ | ||||
خانه کوچک
تو به من خنديدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديده ام
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال هاست که در گوش من آرام
آرام
خش خش گام های تو تکرار کنان
می دهد آزارم و
من انديشه کنان
غرق اين پندارم
که چرا
ـخانه کوچک ما
سیب نداشت...؟!
حميد مصدق
قلمرو آفتاب
جاده های مه آلوده را دوست می دارم
آن گاه که از جنگل های تاریک هراس و تردید
به قلمرو ناگهان خورشید می انجامند
که همیشه کنده ای خزه بسته در انتهاشان
در انتظار مسافری خسته نشسته است
***
جاده های مه آلوده را دوست می دارم
آن گاه که زنی تنها با چمدانی در دست
پشت به ابهامی از حقیقتی تلخ
رو به سوی سرزمین های دور دست کودکی عزم سفر کرده است
آسمان خاکستری و نمور و سرد گویی تعبیر روح اوست
و تنها پناهش از باران های سمج بی کار
چتری ست که با تمام توان در دست می فشارد
***
اما دیری نخواهد گذشت
که اشعه های نازک آفتاب ابرهای ستبر را خواهند شکافت
و اورا از سعادتی وعده داده شده گرم و پر امید خواهد ساخت
چرا که او نیز روزی جاده های مه آلوده را انتخاب کرده بود
فاخته
تابستان ۸۲
تهران
خدای من از همه چیز و همه کس به تو پناه می برم
خط کشی نکنيم
بيا ياد بگيريم که خط کشی نکنيم!
نه خطی میان سیاه و سپید
نه خطی میان جوان و پیر
نه خطی که سوی ما را از سوی شما جدا کند
و نه خطی میان من و تو...
خط کشی نکنیم
پل ویلیامز
نوروزمس مبارک
بی تو مي ميرم...
فراغي
چه بي تابه مي خواهمت اي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري!
چه بي تابه تو را طلب مي كنم!
بر پشت ِ سمندي
گوئي
نوزين
كه قرارش نيست.
و فاصله
تجربه ئي بيهوده است.
بوي پيرهنت،
اين جا
و اكنون. ـ
كوه ها در فاصله
سردند.
دست
در كوپه وبستر
حضور مانوس ِ دست تو را مي جويد،
و به راه انديشيدن
ياس را
رج مي زند
بي نجواي ِ انگشتانت
فقط.-
و جهان از هر سلامي خالي است
شاملو
باغ آينه
چراغي به دستم چراغي در برابرم
من به جنگ سياهي ميروم
گهواره هاي خستگي
ازكشاكش رفت و آمدها باز ايستاده اند
وخورشيدي از اعماق
كهكشانهاي خاكستر شده را روشن مي كند
فرياد هاي عاصي آذرخش
هنگامي كه تگرگ
در بطن بي قرار ابر نطفه مي بندد
و درد خاموشوار تاك
هنگامي كه غوره ي خرد
در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ
جوانه ميزند
فرياد من همه گريز از درد بود
چراكه من در وحشت انگيز ترين شبها
آفتاب رابه دعايي نوميد وار طلب مي كردم
تو از خورشيد ها آمده اي
ازسپيده دم ها آمده اي
تو ازآينه ها و ابريشم ها آمده اي
درخلئي كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعايي نوميدوارطلب كرده بودم
جرياني جدي در فاصله ميان دو مرگ
در تهي ميان دو تنهايي
نگاه و اعتماد تو بدين گونه است
شادي تو بي رحم است و بزرگوار
نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است
من
برميخيزم
چراغي در دست چراغي در دلم
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آئينه اي برابر آئينه ات مي گذارم
تا از تو ابديتي بسازم
شاملو
تقديم به بهترینم
شکل
ما با آنچه که عاشقش هستيم
شکل می گيريم
گوته
سکوت
سکوت متن آسانی است......
که معمولا اشتباه خوانده می شود
A.A Attanasio
عشق در چشمان تو
عشق درچشمان تو موج مي زند
گويي كه نگاهت سخن از اوج مي زند
در سينه اين دل من شاد مي شود
مغرور مي شود
سخن از تاج مي زند
دل اگر كه بازيچه ي توست
كجاست آنكه بر دل علاج مي زند
مهدی فاضل
پرسش
کنار آشنايی تو آشيانه می کنم
فضای آشيانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم
حیدرزاده
... به عزیز ترین موجود زندگیم که تنها بهانه زندگی است
و بدان که ملکوت آسمان ها در کلمه نيست
بلکه در محبت
در کتاب نيست بلکه در دلها
در طومار نيست بلکه در ناله مرغان
بنگر که کلام را بر آن لوح نويسی که جاودانه است
چه اگر بر سنگ خاره هم نويسی ضايع شود
بلکه بر الواح دل که نه از سنگ است
بلکه بر مرکب روح که بی رنگ است
رساله پولوس رسول به کاتبان
ترجمه آل احمد
می توانم شيرين ترين و سعادتمند ترين نوع زندگی را داشته باشم...
چنانچه ديوانه نبودم
مه
مه
بيابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشكسته
در هذيان گرم عرق مي ريزدش آهسته
از هر بند
***
بيابان را سراسر مه گرفته است مي گويد به خود عابر
سگان قريه خاموشند
در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم گل كو نمي داند مرا ناگاه
در درگاه مي بيند به چشمش قطره
اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:
بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر
همچنان تا صبح مي پائيد مردان جسور از
خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند
***
بيابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قريه پنهانست، موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش
آهسته از هر بند...
آی عشق
آي عشق
عشق به شكل پرواز پرنده س
عشق ، خواب يه آهوي رمنده س
من ، زائري تشنه ، زير باران
عشق ، چشمه آبي اما كشنده س
من ، مي ميرم از اين آب مسموم
اما اونكه مرده از عشق ، تا قيامت ، هر لحظه زنده س
من ، مي ميرم از اين آب مسموم
مرگ عاشق عين بودن ،اوج پرواز يه پرنده س
تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار
دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار
صدا كن اسممو از عمق شب از نقب ديوار
براي زنده بودن ، دليل آخرينم باش
منم من بذر فرياد ، خاك خوب سرزمينم باش
طلوع صادق عصيان من ، بيداري ام باش
عشق ، گذشتن از مرز وجوده
مرگ ، آغاز راه قصه بوده
من ، راهي شدم نگو كه زوده
اون كسي كه سر سپرده مثل ما عاشق نبوده
ن راهي شدم نگو كه زوده
اما اونكه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده
بدون شرح
زماني كه همه چيزاشتباه از آب در مي آيد
همچنان كه گهگاه اين گونه است
آن هنگام كه جاده اي را كه تا انتها سر بالايي مي نمايد
با خستگي مي نوردي
آنگاه كه سرمايه ات اندك است
و بدهي ها زياد
آن زمان كه دلت ميخواهد لبخند بزني
اما بايد كه آه كشي
يا آن هنگام كه غم تو را به سوي پرتگاه مي لغزاند...
اگر كه بايد نفسي تازه كن
اما هرگز تسليم نشو ...
گردانيده شده بوسيله فاخته
When things go wrong
as they sometimes will
When the road you are trudging
seems all uphill
When the funds are low
and the debts are high
And you want to smile
but you have to sigh
Whan care is pressing you down a bit
Rest if you must , but dont Qiut
translated by fakhteh
