!!!I'm  back

  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٦


 

 کتيبه
شعری از مهدی اخوان ثالت (م. اميد)

فتاده تخته سنگ آنسوی تر، انگار کوهی بود.
و ما اينسو نشسته، خسته انبوهی.
زن و مرد و جوان و پير،
همه با يکديگر پيوسته، ليک از پای،
و با زنجير.
اگر دل می کشيدت سوی دلخواهی
بسويش می توانستی خزيدن، ليک تا آنجا که رخصت بود تا زنجير.
ندانستيم
ندايی بود در رويای خوف و خستگی هامان،
و يا آوايی از جايی، کجا؟ هرگز نپرسيديم.
چنين می گفت:
- « فتاده تخته سنگ آنسوی، وز پيشينيان پيری
بر او رازی نوشته است، هرکس طاق هر کس جفت...»
چنين می گفت چندين بار
صدا، وآنگاه چون موجی که بگريزد زخود در خامشی می خفت.
و ما چيزی نمی گفتيم.
و ما تا مدتی چيزی نمی گفتيم.
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ايستاده بود.
و ديگر سيل و خيل خستگی بود و فراموشی.
و حتی در نگه مان نيز خاموشی.
و تخته سنگ آنسو اوفتاده بود.

شبی که لعنت از مهتاب می باريد،
و پاهامان ورم می کرد و می خاريد،
يکی از ما که زنجيرش کمی سنگين تر از ما بود، لعنت کرد
گوشش را و نالان گفت: « بايد رفت»
و ما با خستگی گفتيم: « لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز، بايد رفت»
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايی که تخته سنگ آنجا بود.
يکی از ما که زنجيرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند:
- « کسی راز مرا داند
که از اين رو به آن رويم بگرداند.»
و ما با لذتی بيگانه اين راز غبارآلود را مثل دعايی زير لب تکرار می کرديم.
و شب شط جليلی بود پرمهتاب
×××

هلا، يک...دو...سه...ديگربار
هلا، يک...دو...سه...ديگربار
عرق ريزان، عزا،دشنام- گاهی گريه هم کرديم.
هلا، يک، دو، سه، زينسان بارها بسيار.
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزی.
و ما با آشناتر لذتی، هم خسته هم خوشحال،
ز شوق و شور مالامال.
+++

يکی از ما که زنجيرش سبک تر بود،
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت.
خط پوشيده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
( و ما بی تاب )
لبش را با زبان تر کرد( ما نيز آنچنان کرديم)
و ساکت ماند.
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند.
دوباره خواند، خيره ماند، پنداری زبانش مرد.
نگاهش را ربوده بود ناپيدای دوری، ما خروشيديم:
- « بخوان!‌» او همچنان خاموش.
- « برای ما بخوان! » خيره به ما ساکت نگا می کرد.
پس از لختی
در اثنايی که زنجيرش صدا می کرد،
فرود آمد. گرفتيمش که پنداری که می افتاد.
نشانديمش.
به دست ما و دست خويش لعنت کرد.
- « چه خواندی، هان؟ » مکيد آب دهانش را و گفت آرام:
- « نوشته بود
همان،
کسی راز مرا داند،
که از اين رو به آن رويم بگرداند.»

نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه کرديم.
و شب شط عليلی بود.

تهران خرداد ۱۳۴۰

  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸۳


خانه کوچک

تو به من خنديدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديده ام


باغبان از پی من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من کرد نگاه


سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سال هاست که در گوش من آرام

آرام

خش خش گام های تو تکرار کنان

می دهد آزارم و

من انديشه کنان

غرق اين پندارم

که چرا


ـخانه کوچک ما

سیب نداشت...؟!


حميد مصدق

  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۳


قلمرو آفتاب

جاده های مه آلوده را دوست می دارم

آن گاه که از جنگل های تاریک هراس و تردید

به قلمرو ناگهان خورشید می انجامند

که همیشه کنده ای خزه بسته در انتهاشان

در انتظار مسافری خسته نشسته است

***

جاده های مه آلوده را دوست می دارم

آن گاه که زنی تنها با چمدانی در دست

پشت به ابهامی از حقیقتی تلخ

رو به سوی سرزمین های دور دست کودکی عزم سفر کرده است

آسمان خاکستری و نمور و سرد گویی تعبیر روح اوست

و تنها پناهش از باران های سمج بی کار

چتری ست که با تمام توان در دست می فشارد

***

اما دیری نخواهد گذشت

که اشعه های نازک آفتاب ابرهای ستبر را خواهند شکافت

و اورا از سعادتی وعده داده شده گرم و پر امید خواهد ساخت

چرا که او نیز روزی جاده های مه آلوده را انتخاب کرده بود


فاخته
تابستان ۸۲
تهران


  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ،۱۳۸۳


 

خدای من از همه چیز و همه کس به تو پناه می برم

  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸۳


خط کشی نکنيم


بيا ياد بگيريم که خط کشی نکنيم!

نه خطی میان سیاه و سپید

نه خطی میان جوان و پیر

نه خطی که سوی ما را از سوی شما جدا کند

و نه خطی میان من و تو...

خط کشی نکنیم

پل ویلیامز

  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳


نوروزمس مبارک

  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸۳


بی تو مي ميرم...

فراغي

چه بي تابه مي خواهمت اي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري!

چه بي تابه تو را طلب مي كنم!

بر پشت ِ سمندي

گوئي

نوزين

كه قرارش نيست.

و فاصله

تجربه ئي بيهوده است.

بوي پيرهنت،

اين جا

و اكنون. ـ



كوه ها در فاصله

سردند.

دست

در كوپه وبستر

حضور مانوس ِ دست تو را مي جويد،

و به راه انديشيدن

ياس را

رج مي زند



بي نجواي ِ انگشتانت

فقط.-

و جهان از هر سلامي خالي است

شاملو

  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٢


باغ آينه

چراغي به دستم چراغي در برابرم
من به جنگ سياهي ميروم
گهواره هاي خستگي
ازكشاكش رفت و آمدها باز ايستاده اند
وخورشيدي از اعماق
كهكشانهاي خاكستر شده را روشن مي كند

فرياد هاي عاصي آذرخش
هنگامي كه تگرگ
در بطن بي قرار ابر نطفه مي بندد

و درد خاموشوار تاك
هنگامي كه غوره ي خرد
در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ
جوانه ميزند

فرياد من همه گريز از درد بود
چراكه من در وحشت انگيز ترين شبها
آفتاب رابه دعايي نوميد وار طلب مي كردم

تو از خورشيد ها آمده اي
ازسپيده دم ها آمده اي
تو ازآينه ها و ابريشم ها آمده اي

درخلئي كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعايي نوميدوارطلب كرده بودم
جرياني جدي در فاصله ميان دو مرگ
در تهي ميان دو تنهايي
نگاه و اعتماد تو بدين گونه است
شادي تو بي رحم است و بزرگوار
نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است

من
برميخيزم
چراغي در دست چراغي در دلم
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آئينه اي برابر آئينه ات مي گذارم
تا از تو ابديتي بسازم
شاملو
تقديم به بهترینم







  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٢


 

  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اسفند ،۱۳۸٢


شکل


ما با آنچه که عاشقش هستيم

شکل می گيريم

گوته



  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٢


سکوت


سکوت متن آسانی است......

که معمولا اشتباه خوانده می شود


A.A Attanasio

  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٢


 

  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢


 

عشق در چشمان تو

عشق درچشمان تو موج مي زند
گويي كه نگاهت سخن از اوج مي زند

در سينه اين دل من شاد مي شود

مغرور مي شود

سخن از تاج مي زند

دل اگر كه بازيچه ي توست

كجاست آنكه بر دل علاج مي زند

مهدی فاضل


  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٢


پرسش



کنار آشنايی تو آشيانه می کنم

فضای آشيانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه می کنم
حیدرزاده

... به عزیز ترین موجود زندگیم که تنها بهانه زندگی است

  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٢


 


و بدان که ملکوت آسمان ها در کلمه نيست

بلکه در محبت

در کتاب نيست بلکه در دلها

در طومار نيست بلکه در ناله مرغان

بنگر که کلام را بر آن لوح نويسی که جاودانه است

چه اگر بر سنگ خاره هم نويسی ضايع شود

بلکه بر الواح دل که نه از سنگ است

بلکه بر مرکب روح که بی رنگ است

رساله پولوس رسول به کاتبان
ترجمه آل احمد

  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٢


 

     

      می توانم شيرين ترين و سعادتمند ترين نوع زندگی را داشته باشم...

چنانچه ديوانه نبودم

  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٢


مه

مه

بيابان را، سراسر، مه فرا گرفته است

چراغ قريه پنهان است

موجي گرم در خون بيابان است

بيابان، خسته

لب بسته

نفس بشكسته

در هذيان گرم عرق مي ريزدش آهسته

از هر بند

***

 بيابان را سراسر مه گرفته است    مي گويد به خود عابر

 سگان قريه خاموشند

 در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم  گل كو نمي داند  مرا ناگاه

  در درگاه مي بيند  به چشمش قطره

  اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:

 بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر

  همچنان تا صبح مي پائيد مردان جسور از

  خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند 

***

بيابان را

سراسر

مه گرفته است

چراغ قريه پنهانست، موجي گرم در خون بيابان است

بيابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش

  آهسته از هر بند...

  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ دی ،۱۳۸٢


آی عشق

آي عشق

عشق به شكل پرواز پرنده س

عشق ،‌ خواب يه آهوي رمنده س

من ، زائري تشنه ، زير باران

عشق ،‌ چشمه آبي اما كشنده س

من ، مي ميرم از اين آب مسموم

اما اونكه مرده از عشق ، تا قيامت ،‌ هر لحظه زنده س

من ، مي ميرم از اين آب مسموم

مرگ عاشق عين بودن ،‌اوج پرواز يه پرنده س

تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار

دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار

صدا كن اسممو از عمق شب از نقب ديوار

براي زنده بودن ، دليل آخرينم باش

منم من بذر فرياد ، خاك خوب سرزمينم باش

طلوع صادق عصيان من ، بيداري ام باش

عشق ،‌ گذشتن از مرز وجوده

مرگ ، آغاز راه قصه بوده

من ،‌ راهي شدم نگو كه زوده

اون كسي كه سر سپرده مثل ما عاشق نبوده

ن راهي شدم نگو كه زوده

اما اونكه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده


  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٢


بدون شرح

زماني كه همه چيزاشتباه از آب در مي آيد
همچنان كه گهگاه اين گونه است
آن هنگام كه جاده اي را كه تا انتها سر بالايي مي نمايد
با خستگي مي نوردي
آنگاه كه سرمايه ات اندك است
و بدهي ها زياد
آن زمان كه دلت ميخواهد لبخند بزني
اما بايد كه آه كشي
يا آن هنگام كه غم تو را به سوي پرتگاه مي لغزاند...
اگر كه بايد نفسي تازه كن
اما هرگز تسليم نشو ...
گردانيده شده بوسيله فاخته


When things go wrong
as they sometimes will
When the road you are trudging
seems all uphill
When the funds are low
and the debts are high
And you want to smile
but you have to sigh
Whan care is pressing you down a bit
Rest if you must , but dont Qiut
translated by fakhteh



  
نویسنده : افسانه عشق ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ دی ،۱۳۸٢